گاهی که از عشق کسی چیزی میگوید، دیوانه میشوم. دیوانهتر از هر دیوانهای. چنان اعصابم درگیر همدیگر میشوند و چنان عرصه به من تنگ میآید که افسار از دستم در میرود. همان لحظه است که به تنها منبع آرامشم پناه میبرم. یک نخ وینستون اسلیم شاید هم به یاد پدر، اسِ بلک.
آتش که مینشیند روی توتون سیگار و اولین پک را که میزنم، چشمانم را میبندم و عمیقاً، به واژه عشق فکر میکنم اما این بار، با تمام وجودی که نیکوتین رویش با پک اول اثر کرده.
از خودم میپرسم «چند سالت بود که عاشق شدی؟» و منتظر جواب میمانم. چندی بعد پاسخی در ذهنم جرقه می زند که هفده سالگیت. کمی فکر میکنم و روی عدد هفده ضربدر میزنم. برمیگردم به عقبتر. شاید نه خیلی اما، پیش از هفده سالگی. همان روزهایی که سروگوشم جان میداد برای جنبیدن و دلم یک عاشقی ناب میخواست که به نهایت وصل باشد و مرا برساند به تمام آنچه در سالیان عمرم در جستجویش میدویدم.
***
دم دمای ظهر، خودمان را با موهایی پر کتیرا که همچون خارهای کاکتوس تیغ تیغی میشدند و با بوی مست کننده ادکلنی که از پدرمان کش رفته بودیم، به کوچه زنبق میرساندیم. یکی از جیبش تخمه در میآورد و یکی دیگر مهرههایی درشت برای غلطاندنشان کنار یکدیگر. یکی زیر تابلو مغازه عطاری جا خشک میکرد و کف کفشش را به دیوار سیمانی میچسباند و دیگری، روی سکوی خانهای خرابه می نشست؛ در انتظار عبور دخترانِ رنگارنگ محله امان، که صفایی به دلِ جوانمان بدهند.
روزها رفتند و رفتند و رفتند. بهار آمد و تابستان گرمایش را به تنمان چسباند. عرق ریزان و کلافه، فصل را پشت سر گذاشتیم تا به پاییز، فصل عاشقانههای رمان های ایرانی رسیدیم.
باران میبارید و سوز سردی از ابتدای …