آهسته راه میروم، قطرات باران از ته کفشهایم بلند میشوند و به پشت شلوارم میخورند. باران تازه بنده آمده و کف خیابان را که نگاه کنی نور تیر برقها دوبرابر میشوند. برادرم اسباببازیهایش را به من نمیدهد. خودش تنها بازی میکند و من نمیدانم چرا چند سالی میشود با ماشینکوکیاش گوشۀ اتاق حرف میزند. مادر میگوید پدرام مریض است؛ ولی من نمیدانم مریضی چیست و چرا برادرم با من بازی نمیکند. باران بوی مطبوعی را در هوا پخش میکند. دستهایم را در جیبم گذاشتهام، پدرام میگفت وقتی دستهایم در جیبم است احساس امنیت میکنم. دستهایم را مثل مشتی محکم میکنم و کوچه را تا انتها میروم. پدرام پنج سال از من بزرگتر است. او نه مدرسه میرود، نه باشگاه، نه کلاس زبان. چیزهایی که همهاش را من میروم. حتی مدل …
این نوشته را پسندیدی؟
۲
اطلاعات چاپ
این نوشته در شماره ۱۸۶ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (بهمن ۱۴۰۴) منتشر شده است.