درون آرام، دنیای پرهیاهو<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

درون آرام، دنیای پرهیاهو

مجله چوک

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

هوای خزان رو به آغاز بود. خیابان مملو از رنگ‌های نارنجی؛ همان برگ‌هایی که روزگاری حس طراوت، خوش‌بویی نسیم و بوی بهار می‌دادند، اما حالا با نم‌نم باران، آن حس دوچندان شده بود. خیابان قشنگ‌تر و نمناک‌تر به نظر می‌رسید.

در گوشه‌ای از خیابان، کودکی نشسته بود. اطرافش چند جفت بوت، چند قوطی رنگ و چند برس دیده می‌شد. عمیقاً در حال اندیشیدن بود؛ با درونی پرهیاهو و تفکراتی که تنها خودش از آن آگاه بود.

من که در فاصله‌ای دورتر ایستاده بودم، با قدم‌هایی استوار به سوی او می‌رفتم. از باران خزانی، خیابان خیس و صدای پرندگان که از شاخه‌ای …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۴like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۶ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (بهمن ۱۴۰۴) منتشر شده است.