هوای خزان رو به آغاز بود. خیابان مملو از رنگهای نارنجی؛ همان برگهایی که روزگاری حس طراوت، خوشبویی نسیم و بوی بهار میدادند، اما حالا با نمنم باران، آن حس دوچندان شده بود. خیابان قشنگتر و نمناکتر به نظر میرسید.
در گوشهای از خیابان، کودکی نشسته بود. اطرافش چند جفت بوت، چند قوطی رنگ و چند برس دیده میشد. عمیقاً در حال اندیشیدن بود؛ با درونی پرهیاهو و تفکراتی که تنها خودش از آن آگاه بود.
من که در فاصلهای دورتر ایستاده بودم، با قدمهایی استوار به سوی او میرفتم. از باران خزانی، خیابان خیس و صدای پرندگان که از شاخهای …