ساعت داشت نِه و نیم را نشان میداد که آیدا مسواکش را زد و روی تختش دراز کشید. البته به دستور مامان؛ چون فردا مدرسه داشت. توی تختخواب از این پهلو به آن پهلو غلت میزد، چون دست و پاهایش نمیخواستند آرام باشند. آنها دوست داشتند یکبار به چپ بچرخند، یکبار به راست. بالا بپرند و بیفتند پایین، اما مامان قدغن کرده بود. شب، ساعت نه و نیم، خواب!
پلکهایش پایین نمیآمد تا چشمهایش بسته شوند. آنها هم بازیشان گرفته بود. نمیخواستند امروز تمام شود. دست راست آیدا خودش را کش داد، کمی بیشتر، باز کمی بیشتر... تا توانست از قفسۀ کتابهای بالای تخت، کتاب قصۀ «ماهی سیاه کوچولو» را بردارد. حالا اصلاً دیگر وقت خواب نبود!
آیدا نشست و چراغخواب را روشن کرد. صفحه اول کتاب را باز کرد و خواند: ماهی سیاه کوچولو، دوست نداشت در برکه بماند و در یک ذره جا زندگی کند... . آیدا هم با او همعقیده بود. خودش هم نمیخواست بخوابد! پس کتاب را ورق زد تا ببیند این ماهی سیاه کوچولو، آخرش کجا میخواهد برود که پرده اتاقش تکان خورد. پنجره بسته بود، پس باد نمیتوانست پرده را تکان دهد. آیدا …