میان سایه و نور<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

میان سایه و نور

مجله چوک

۱۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

اولین بار بود که تنها و رو در رو باهم حرف می‌زدیم، توی حیاط خانۀ ما زیر داربست درخت مو... وخوشه های سبزغوره که بالای سرمان تاب می‌خوردند.

آفتاب از میان شاخه‌ها می‌لغزید و روی دیوار ترک‌خورده و لکه‌های زرد و سبز می‌انداخت. فنجان چای میان دستانم بخار می‌کرد؛ بخار بالا می‌رفت و در نور می‌رقصید، مثل نخی از زمان که آرام در هوا باز می‌شود.

هوران روی پله نشسته بود، موهایش در نور لرزان می‌درخشید. صدایش نرم بود، از جنس همان بخار:

ـ کاویار، صبر کن تا کمی سرد شه.

خندیدم، اما لبخندم مثل نور، ناپایدار بود. نور با حرکت برگ‌ها می‌لرزید و هر لحظه هوران را دور و نزدیک می‌کرد و من به این فکر می‌کردم؛ "حاال کو تا غوره‌ها، مویز شود!" او حرف می‌زد و من گیج و متعجب نگاهش می‌کردم. مثل همیشه لبهایش پرخنده بود و با صدای بلند و با آب و تاب حرف می‌زد، آن وقت‌ها می‌گفتند خوب نیست دختر همه‌اش بخندد، اما من عاشق همین خندهایش شده بودم، عاشق جسارتش در نادیده گرفتن باورهای کهنه.

" واقعاً نمیخوای بیای؟ "

زل میزند به پیام روی صفحه گوشی، آنقدر که صفحه خاموش می‌شود اما صدای ذهنش نه!

آفتاب از میان شاخه‌ها می‌لغزید و روی دیوار ترک‌خورده و لکه‌های زرد و سبز می‌انداخت. فنجان چای میان دستانم بخار می‌کرد؛ بخار بالا می‌رفت و در نور می‌رقصید، مثل نخی از زمان که آرام در هوا باز می‌شود.

اصلاً باورم نمی‌شد که اوهم نسبت به من احساسی داشته باشد، مدت‌ها بود که فکر کردن به هوران عادتم شده بود، نسبت خانوادگی دوری داشتیم ولی از وقتی خانه‌شان به ما نزدیکتر شد، بیشتر همدیگر را میدیم و همین شد که بیشترشناختمش و کم کم فهمیدم که عاشقش شده‌ام، ولی در تمام آن مدت نتوانسته بودم چیزی از نگاه و رفتارش بفهمم، جز احترام و همان خنده‌های زیبا. اما …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۶ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (بهمن ۱۴۰۴) منتشر شده است.