آرش گوشی خود را برداشت. به یک پیام خیره شد. آهسته گفت: «نتایج اعلام شده.» ناخودآگاه بلند و بلندتر گفت: «نتایج اعلام شده!» پدر و مادرش صدای او را شنیدند. دویدند و کنارش نشستند. «وارد سایت شو، حتماً تو هم قبول شدی.»
آرش با کمی استرس و نگرانی، لپ تاپ را روشن کرد. وارد سامانه شد. مرورگر میچرخید و میچرخید. آرش، دستهایش را به هم میمالید. پدر و مادرش، صدای قلبشان را میشنیدند. ناگهان باز شد. آرش فریاد زد و بالا پرید: «قبول شدم؛ من قبول شدم.»
مادرش او را در آغوش کشید. پدرش خودش را آرام نشان داد: «مطمئن بودم قبول میشوی، مبارک باشد». آرش گفت: «فردا باید برای ثبت نام بروم.»
صبح زود، کیفش را بست. آمادۀ حرکت شد. کمی دلشوره داشت. پدر و مادرش ناراحت نبودند. میدانستند پسرشان تنها نیست. از جای جای ایران خواهند آمد. با او خواهند بود.
آرش به در دانشگاه رسید. همهمهای بود. گویشها و لهجهها مختلف؛ چهرهها و قیافهها گوناگون. چند نفری با هم ترکی حرف میزدند؛ عدهای لری میگفتند؛ چند نفر دیگر، کردی صحبت میکردند؛ سه چهار نفر دیگر با هم عربی میگفتند؛ عدهای هم که فارسی حرف میزدند، هر کدام لهجۀ خاصی داشتند.
آرش احساس غربت نمیکرد. او قبلاً با پدر …