وردی برای فراموشی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

وردی برای فراموشی

مجله چوک

۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark

دریا هرگز دریا را ندیده بود.

خواهرش، صدف، خانه‌ای پر از وسایل تزیینی صدفی داشت: گوشواره، دستبند، کیف، کلاه… حتی بند عینک. همه مثل یادآوری‌های کوچک از دریا برق می‌زدند.

دریا در شهری گرم مرکزی به دنیا آمد. در شهری بیابانی دانشگاه رفت، عاشق شد و در نهایت در شهری نسبتاً کوچک میان کوه‌ها زندگی می‌کرد. سفرهایش محدود بود، فقط به سه یا چهار استان.

شوق سفر نداشت؟ چرا… راستش، در حسرت دریاهای گرم هر شب رؤیا می‌بافت. بعضی شب‌ها حتی باد دریا و مزۀ نمک را روی لب‌هایش حس می‌کرد. اما انگار پیش نمی‌آمد. نمی‌شد. وقت نبود، پول نبود… دریا از دریا فرار می‌کرد.

شاید هم فقط به این خاطر بود که خواسته‌های دریا برای هیچ‌کس اهمیت نداشت. وقتی کوچک بود، هر وقت مامان عود می‌سوزاند و دمنوش می‌نوشید و زیر لب وردهایش را می‌خواند، دریا می‌خواست: «به کار کن، خانم معلم فردا بهم بیست بده!»

مامان می‌خندید و می‌گفت: «به جاش خوب مشق‌هایت را بنویس!»

دو سال بعد، برای صدف وردهایی برای حافظۀ خوب و عزیز شدن می‌خواند و دور سرش چوب دود می‌داد. دریا بدون این‌ها دانشگاه رفت. صدف در خانه ماند و فال چای و قهوه می‌گرفت.

بعد سر و کلۀ بهروز پیدا شد، با لباس‌های اتو کشیده و چهره‌ای که با شاهان گذشته شباهت داشت و می‌شد روی سکه زد. صدف به فنجانش نگاه کرد و گفت:

«عاشق می‌شی، بعدش می‌ری اون طرف دریاها!»

دل دریا برای همین ریخت. رفتن، توی دلش شوقی ایجاد می‌کرد که انگار چند نفر توی شکمش طبل می‌زدند.

مامان فنجان را از صدف گرفت:

«از این‌ور که نگاش کنی، تهش قلب سیاهه. هرجا هم بری، خیلی خوشحالت نمی‌کنه!»

دریا خودش به شعلۀ شمع و اشک‌هایش نگاه کرده بود… و فقط عشق می‌دید. دریا کور بود. وقتی دنیا آمد، مادربزرگش روی سرش وردی خوانده بود و گفته بود: «چشم …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۳like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۶ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (بهمن ۱۴۰۴) منتشر شده است.