جافر پای شوقش خستگی نمیشناخت و دل شیدایش از چیزی و کسی واهمه نداشت؛ دختر عمویش را که ناف بریدهاش بود؛ رسماً خواستگاری کرده و خطبۀ نکاح را خوانده و تاریخ دقیق عروسی را هم طی کرده بودند.
بار و بنه را بر دو قاطر چالاک حمل کرده و به میانۀ گردنه رسیده بود؛ حرکت قاطرها کند شده و خودش نیز آرام میآمد؛ چوبدستی را با دو دست بر پشت گردن گرفته بود و آوای …