زندگی را در لحظه باید دوست داشت. این روزها لحظههایم را دوست دارم. حالم خوب است. میفهمم که گاه زندگی سخت میشود و گاه سختتر و گاه آنقدر سخت که استکانی آب هم از گلویت پایین نمیرود، اما لحظاتی برای شادکامی هم پنهان شدهاند که باید کشفشان کرد. این روزها کار میکنم، سخت کار میکنم تا نانی باشد و آن را زیر دندان ببرم تا بیشتر عاشق باشم، تا جانی باشد که عاشقی کنم.
جلوی آینه سر و وضعم را درست کردم. از خانه بیرون زدم. پا تند کردم تا سرِ کوچه و آنجا هم یک تاکسی سوار شدم و مستقیم تا میدان رفتم. هوا گرم بود و تشکهای لاستیکی تاکسی حسابی داغ شده بودند. میدان پیاده شدم و به سمت مغازۀ آقا رضا رفتم. جلویِ در خانم سانتیمانتالی سر به تأسف تکان داد و از مغازه بیرون آمد. صدای آقا رضا بالا رفته بود، آنقدر که جیغ شده بود. برایم سؤال شد با این جثۀ نحیف این همه صدا را از کجا آورده است. وارد مغازه شدم. بوی تعفن میامد. آقا رضا همین که صدای پایم را شنید کلافه گفت: تعطیله بفرمایین.
به طرف پیشخوان جلو رفتم. بو شدیدتر شد. صدای گریۀ بچه میامد. آقا رضا از پشت پیشخوان گردن کشید و سرش ظاهر شد: میگم تعطی...
حرف در دهانش ماسید: محمد تویی!
سر به اطراف گرداندم. داخل قفسهها قوطیهای رنگ به ترتیب و منظم چیده شده بودند. زیر شیشۀ پیشخوان لوازم آرایشی، پودر و رژ و لاک چیده شده بود و پشت سر کسی که پشت پیشخوان میایستاد پر بود از جعبههای آرایشی و کادویی. همه چیز مرتب بود، گفتم: سلام آقا رضا این بوی...
قبل از آنکه بخواهم حرف را تمام کنم سطل زباله فلزی کنار پیشخوان را دیدم و حرفم از خجالت نیامد. آقا رضا که فهمید آنچه را که آن زن سانتیمانتالی فهمیده بود من هم فهمیدم باری دیگر جیغ کشید: ای خدا منو مرگ بده، بکش و راحتم کن.
ج…