فنجان سفالی گل قرمزی، گوشۀ میز نشسته. آن را ارزان خریدم. از مغازهای کوچک در کوچهای که به دریا ختم میشد.
مغازهای قدیمی با فضایی کرخت و بوی نم که از دیوارهایش برمیخاست.
یک لامپ ضعیف در آن سوسو میزد و روی اجناس سفالی و چینی نور کم رمقش را پهن میکرد.
صاحب مغازه پیرمردی هفتاد ساله بود که چشمهایش از لبخندی که همیشه میزد خط میشد و چین و چروک های عمیقی روی صورت و دستهایش پیدا بود.
پرحرف …