چند دقیقهای مانده بود که قطار مسیر من برسد.
روی یکی از صندلیهای ردیفی ایستگاه نشستم. هیچکس نبود جز پسرکی سبزه با موهای سیاه فرفری. چند قدم جلوتر، پنج-شش نفر ایستاده و منتظر رسیدن قطار مترو بودند. نگاهی به کودک بغل دستیام انداختم. چقدر شبیه بچگیهای خودم بود.
او هم به من زل زده بود. چندین بار نگاهمان به هم گره خورد. با خودم گفتم که این بچه را کجا دیدهام؟! اما هرچهقدر فکر کردم، متوجه نشدم. صدایم را توی گلویم انداختم و بلند گفتم: ببخشید! پدر و مادر این بچه کجان؟
دماغش آویزان شده بود. هیچکس جواب نداد...
رو به خودش کردم و پرسیدم: بچه …