تنهای شبانه | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

تنهای شبانه

مجله چوک

۶ دقیقه مطالعه

sharebookmark

ساعت حدود ده شب بود. زن آشفته و پریشان- به خاطر دیر آمدن همسرش- دائم مسیر بین آشپزخانه و تنها پنجره اتاق را با دلشوره طی می‌کرد، پرده را با حرکتی عصبی کنار می‌زد؛ سرش را بیرون می‌برد و به خیابان و ماشین‌های جور وا جوری که با سرعت و بوق زنان به طرف مقصدشان می‌رفتند چشم می‌دوخت. چهارمین بار بود که از سر شب به بیرون می‌نگریست و ماشین همسرش را بین دیگر ماشین‌ها نمی‌دید. کنار پنجره روی مبلی نشست، متفکرانه ابروهایش را به هم کشید و با خود گفت:

- کجا ممکنه رفته باشه؟

سابقه نداشت تا این موقع شب بیرون بماند. رأس ساعت نه خانه بود. نه این که زن مجبورش کرده

باشد. نه... زندگی‌اش را دوست داشت و بیشتر اوقات بعد از کارش را در خانه می‌گذراند.

در کنار زن و پسر شش ماهه‌اش.

زن برخاست. متفکر و آشفته بود. به اتاق خواب بچه رفت. بچه با لبخندی بر لب به خواب عمیقی فرو رفته بود. برای لحظه‌ای همه دلواپسی‌هایش را فراموش کرد و با لحنی عاشقانه گفت:

- عزیز دلم....

همین که نگاهش به ساعت افتاد دوباره دلهره به جانش برگشت. عجیب این که تلفن همراه همسرش خاموش بود.

کتابی برداشت و بر روی مبلی نشست. بی توجه به مطالب کتاب شروع به ورق زدنش کرد. دلواپسی‌اش بیشتر شد. کتاب را گذاشت و نفس عمیقی …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۳like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۶ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (بهمن ۱۴۰۴) منتشر شده است.