ساعت حدود ده شب بود. زن آشفته و پریشان- به خاطر دیر آمدن همسرش- دائم مسیر بین آشپزخانه و تنها پنجره اتاق را با دلشوره طی میکرد، پرده را با حرکتی عصبی کنار میزد؛ سرش را بیرون میبرد و به خیابان و ماشینهای جور وا جوری که با سرعت و بوق زنان به طرف مقصدشان میرفتند چشم میدوخت. چهارمین بار بود که از سر شب به بیرون مینگریست و ماشین همسرش را بین دیگر ماشینها نمیدید. کنار پنجره روی مبلی نشست، متفکرانه ابروهایش را به هم کشید و با خود گفت:
- کجا ممکنه رفته باشه؟
سابقه نداشت تا این موقع شب بیرون بماند. رأس ساعت نه خانه بود. نه این که زن مجبورش کرده
باشد. نه... زندگیاش را دوست داشت و بیشتر اوقات بعد از کارش را در خانه میگذراند.
در کنار زن و پسر شش ماههاش.
زن برخاست. متفکر و آشفته بود. به اتاق خواب بچه رفت. بچه با لبخندی بر لب به خواب عمیقی فرو رفته بود. برای لحظهای همه دلواپسیهایش را فراموش کرد و با لحنی عاشقانه گفت:
- عزیز دلم....
همین که نگاهش به ساعت افتاد دوباره دلهره به جانش برگشت. عجیب این که تلفن همراه همسرش خاموش بود.
کتابی برداشت و بر روی مبلی نشست. بی توجه به مطالب کتاب شروع به ورق زدنش کرد. دلواپسیاش بیشتر شد. کتاب را گذاشت و نفس عمیقی …