گذر موقت<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

گذر موقت

مجله چوک

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

بالای گردنه می‌ایستم. سمت چپم، آسمانِ گرد و غبار گرفته است. قله‌های دوردست محواند. از این بالا، میان ابر و غبار، لحاف چهل تکۀ کشتزارهای دامنه و باریکه رود ته دره هم مات و کمرنگ‌اند. چه ساعتی از روز است را نمی‌توانم تشخیص بدهم؛ نه غروبی پیداست نه طلوعی. این سکوت و خلوت جاده، این فضای خاکستری، خروس‌خوانی دلشوره‌آور است یا شامگاهی دلگیر، نمی‌دانم. نه صدایی، نه بویی. دیوارۀ سنگی سمت راستم گُله به گُل‍ه پوشیده از درختچه‌هایی با برگ‌های ریز صدری است که از لای درزها و شکستگی‌ها سرکشیده‌اند.

پیچ دیگری را که پشت سر می‌گذارم یکهو جادۀ تازه آسفالت، عریض‌تر می‌شود؛ آنقدر که شانه‌هایش پیدا نیست اما حس می‌کنم به سرازیری …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۶ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (بهمن ۱۴۰۴) منتشر شده است.