آیا قطار دوست دارین؟
وقتی که من دختر بچه بودم اصلاً قطار دوست نداشتم، اما خواهر کوچکم درست برعکس من بود. من فکر میکردم که قطارها ترسناک و پر سر و صدا و بخار آلود بودند اما خواهر کوچکم گفت:
اینها چیزهای جالب و قشنگی هستند، وقتی که او یکی از آن قطارها را میدید برایش دست تکان میداد و فریاد شادی میزد.
حالا، عمه مهربان ما به مادر نامه نوشته و از او خواسته بود تا خواهر کوچکم برای آخر هفته پیش او بماند. تنهای تنها. بدون پدرم یا مادرم، یا حتی من، خودش به تنهایی درست شبیه به یک خانم بالغ.
مادرم گفت: من فکر نمیکنم که او به اندازه کافی بزرگ شده باشه، و پدرم همچنین گفت: او به اندازه کافی دختر خوبی نیست، و من گفتم: او خیلی وحشت می کنه وقتی تنهایی سفر کند. زیرا اگر شما یادتون باشد، از دیدن مردم خیلی وحشت زده شده بود.
اما خواهر کوچکم گفت: من دوست دارم برای آخر هفته پیش عمه خانم بمونم و تنها سفر کنم. و همچنین گفت: من یک خانم بالغ هستم، و ترسو …