لباس آمده و رفته بود. ظاهراً تقصیر او بود. برچسب شرکت فداکس روی درخودنمایی میکرد: «ببخشید، خانه نبودید!»
فقط همین برچسب را برایش گذاشته بودند. ضربان قلبش بالا رفت. با خودش گفت: «چطورتوانستید این کار را با من بکنید؟ من که فقط چند لحظه پایین رفتم تا آشغالها را خالی کنم!»
به در سفید مقابلش که چندجای آن زنگ زده وآن را شبیه آفت زدهها کرده بود، خیره شد. روبه در گفت: «حتی یک دقیقه هم طول نکشید!»
تحویل بسته به دلایل نامعلومی به مشکل برخورده بود. زن به صورت آنلاین هم در گوشی و هم روی لپ تاپ جزییات ارسال را هر یک ساعت وسپس هر نیم ساعت چک کرده بود. طبق نمودارقرمزی که شبیه نمودار ثبت دما بود، لباس درمارلی له ویل فرانسه بسته بندی شده، با کشتی به له منیل آملوت ارسال وبعد به فورت ورث رسیده بود، سپس به صورت تصادفی سرازچند جا در کالیفرنیا درآورده (اوکلند، اونتاریو...چرا؟)، قبل از اینکه بلاخره به سن دیه گوبرسد تمام شب را در ساختمان گمرک مرکز شهر تا صبح انتظارکشیده بود. حرکت بسته به سمت او شبیه آب و هوایی بود که برخورد با آن اجتناب ناپذیربود، طوفانی که میآمد، ماهی که درآسمان شب گردش میکرد. آخرین بار که چک کرده بود، بسته درسن دیه گو بود. اما ظاهراً به لایولا رسیده وآمادۀ تحویل بوده، اما چون درخانه نبوده موفق به دریافتش نشده است. روی مبل سفید وسط اتاق نشیمن خالی از اثاثیه نشست. برچسب روی در را کنده و بین دو دست گرفته بود. کنار پنجره چند شاخه گل رزمصنوعی داخل لیوان ترک خورده جا خوش کرده بودند: «من که اینجا بودم، درست همینجا!». کسی آنجا نبود وبه نظر میرسید که با دیوارهای سفید و پنجرۀ بخار گرفته حرف می زند. آن بیرون ساحل بود. چند گلدان پلاسیده پشت پنجره بوده و باد خنک اقیانوس برگهای پژمردهشان …