مرگ دیگران شیرین است!<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

مرگ دیگران شیرین است!

مجله چوک

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

مادرم نه پزشک بود، نه پرستار؛ ولی درد را می‌شناخت، نسخه‌های گیاهی‌اش معمولاً کارساز بود. آموزگار نبود؛ اما اهل کتاب بود؛ دیپلم قدیم داشت؛ مدرکی که کم از کارشناسی امروز ندارد.

مادرم خیاط بود؛ اما برای خانوادۀ خودش دست به قیچی و الگو می‌برد. بیشتر شب‌های زمستان میل و کاموا کنارش بود و می‌بافت؛ برای من، خودش، خواهرش و گاهی برای دیگران؛ دبیرستانی بودم که پالتوی بلندی را برایم بافت؛ پالتویی که امروز هم سپر سرمای زمستان است، گرم و گشاد.

تابستان‌ها قلاب‌بافی می‌کرد؛ رومیزی‌های گرد، مربع و لوزی؛ بعضی بزرگ، بعضی کوچک؛ یادگارهایی که هنوز به کارمان می‌آید؛ دو سال تمام روتختی دو نفره‌ای را برای پسر کوچکش بافت. انگار انگشتانش با هنر آمیخته بودند؛ که هر سال چیزی برای رونمایی داشتند؛ اقسوس که هنرهایش نه جهانی شد و نه در گینس ثبت! یک سال تمام تابلوی بزرگی را برای پسر بزرگش مُنجوق دوزی کرد؛ تابلویی که امروز هم روی دیوار پذیرایی خانه‌شان خودنمایی می‌کند.

از نقاشی هم سررشته داشت؛ اول ابتایی که بودم، تمام کتاب فارسی‌ام را در دفتری با مداد رنگی نقاشی کرد؛ تکلیف نوروز بود؛ دفتری که پس از تحویل به آموزگارم، دیگر آن را ندیدم. آشپزی را خوب می‌دانست، دست‌پختش در فامیل مثال زدنی بود؛ عطر غذاهایش گاهی تا کوچه هم می‌پیچید.

کوکب خانم فارسی دبستان به تمیزی مادرم نمی‌رسید؛ خانه‌تکانی سال نو که جای خود …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۵ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (دی ۱۴۰۴) منتشر شده است.