حرکت اول<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

حرکت اول

مجله چوک

۱۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

نقشه

خسته شده بودم از همه‌چیز؛ از زندگی، از زنده بودن، از اطرافیانم. پدر، مادر، خواهر و برادر... سر همه دائم توی کارهای من بود. آن‌قدر بهم گیر می‌دادند که دیگر راهی جز فرار برام نمانده بود. بریده بودم. حوصلۀ دعوا و فریاد هم نداشتم. دلم می‌خواست برم جایی که هیچ‌کدام از مشکلات آزاردهنده نباشند.

یک‌بار نشستم و همه‌چیز رو روی کاغذ آوردم. دو راه بیشتر نداشتم: فرار به بلاد کفر یا فرار به داخل دور!

برای رفتن به خارج از کشور، متأسفانه آهی در بساط نداشتم و تهیه کردن اش هم ساده نبود. برای فرار به گوشه‌ای از ایران، هم مکان مناسبی وجود نداشت. نه دوستی نه فامیل بدردبخوری برای همین ذهنم رفت به سمت ممد بوقی.

ممد بوقی، پسر اسمال بوقی بود. اسمال قبلاً تو امجدیه بوق می‌زد و طرفدار دوآتیشه پرسپولیس بود. ولی ممد نه بلد بود بوق بزند، نه گلزن بود. کلاً بی‌عار و بی‌کار، حتی بدتر از من و رفقا. اما یک خصوصیت عجیب داشت؛ هر وقت که تو ولگردی‌هامون چیزی هوس می‌کردیم، ممد همیشه دست به جیب بود. نه اینکه پول زیادی خرج کند، نه؛ مثلاً ده تا بستنی توی گرمای تابستون بعد از یک گل کوچیک نفس گیر یا دو تا ظرف باقالی پخته تو سرمای زمستون، یا چغندر پخته یا بلال مکزیکی. خلاصه، بچه دست‌به‌جیب بود. حالا از کجا درمی‌آورد، نمی‌گفت. برای ما هم مسئله‌ای نبود که بخواهیم به آن فکر کنیم. اما حالا داستان فرق می‌کرد.

یه فرصت مناسب پیدا کردم، وقتی کله‌هامون گرم بود، کشیدمش کنار. با تعجب نگام کرد. در کوتاه‌ترین حالت ممکن بغضم ترکید.

_ممد، کمک می‌خوام.

_د نکن دادا، حالمونو خراب نکن... الان خوشم.

_ممد بوقی، من حالم بده، بد. داداش. کمکم کن.

_تو جون بخواه داداش، بیا بریم پیش بچه‌ها. ببینم دردت چیه، دردت به جونم.

_نه داداش، نمی‌خوام کسی بدونه.

_ب…

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۵ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (دی ۱۴۰۴) منتشر شده است.