خانۀ کوچک | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

خانۀ کوچک

مجله چوک

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

ما همه چیز داشتیم به جز خانواده. شاید به همین دلیل هم بود که آن اتفاق برای ما افتاد. بالاخره برای به دست آوردن هر چیزی باید بهای آن را پرداخت من و مُجی هم از این قاعده مستثنی نبودیم دست‌کم چیزهایی یاد گرفتیم که باعث شد در زندگی بعدی خودمان از آن استفاده کنیم.

این‌که می‌گویم خانواده‌ای نداشتیم منظورم این نیست که از زیر بوته عمل آمده باشیم، نه. اتفاقاً هر دوی ما پدر و مادر و خواهر و برادرهای داشتیم که هر کدامشان سهمی در پیشرفت ما داشتند و باعث شده بودند ما بیش از اندازه به فکر فرار از آنجا که اسمش را خانه گذاشته باشند باشیم. همه چیزمان شبیه هم بود، اخلاق و هر چیزی که فکرش را بکنید به جز یک چیز موهایمان. رنگ موهای من سیاه بود و او زرد. هر کجا که با هم می‌رفتیم فکر می‌کردند که ما دو قلو یا چیزی شبیه آن هستیم. از همان کودکی هم قسم خورده بودیم که تا آخر عمر هیچ‌وقت از یکدیگر جدا نشویم و هیچ‌کس نتواند بین ما فاصله‌ای بیندازد.

«قول می‌دی؟.»

«آره. قول می‌دم.»

«باشه. دمت‌گرم.»

تقریباً هر روز بین ما این گفت‌وگو ردوبدل می‌شد انگار آلزایمر داشتیم، نمی‌خواستیم یادمان برود که ما یک روح در دو بدن هستیم.

دیگر بزرگ شده بودیم و وقت آن رسیده بود که رویای که همیشه در سر داشتیم را عملی کنیم. البته رؤیا که نمی‌توان به …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۵ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (دی ۱۴۰۴) منتشر شده است.