مقدمه
انزوای من از اضطرابی آکنده است
که مرگ حتی برایم شیرین میزند
با چشم بسته را افتادم
در برهوتی که عشقش نا امیدی است
و تنها در سرگشتگیهایم به خود رسیدم.
مادرم زیبا بود.
البته همۀ بچهها فکر میکنند مادرشان زیباترین زن جهان و پدرشان قدرتمندترین مرد جهان بوده و هست ولی من مادرم را در چشم بقیه هم میدیدم. زن هایی که باحسرت نشستن لباسها روی تنش را نگاه میکردند. مرد های مغازه دار که دنبال لبخند لبهای صورتی کمرنگش بودند. دانش آموزانش که عاشقش بودند و لحن حرف زدنش را تقلید میکرند. حتی حیوانات هم جذبش میشدند. غیر از این، من فکر نمیکردم پدرم قدرتمندترین مرد جهان باشد چون او بیشتر وقتها اصلاً خانه نبود. مامان همه جا میگفت: اقماریه. و اقماری یعنی: بابا سرکاره، و وقتی میآید یعنی: هیس بابا خوابه، خسته اس! و وقتی خواب نیست مهمانهای مردی دارد که تا آخر شب با هم میخندند و من و مامان مجبور بودیم توی اتاق من بمانیم و آهسته آهسته کتاب بخوانیم.
اول از بز بزقندی و کدو قل قل زن شروع کردیم و بعد که بزرگتر شدم دنبال کتابهای شعر و عاشقانههایی لطیف و شازده کوچولو شدم ولی مامان مخالف بود. تا میتوانست برایم از شکسپیر میخواند. حتی بعضی وقتها نمایشنامهها را با هم تمرین میکردیم، البته به اجبار مامان. من دوست داشتم به چیزهای لطیفتر از زن کشی، برادر کشی، مادر کشی و پدر کشیهای دراماتیک فکر کنم اما مامان میگفت: یه دختری مثل تو بهتره دنبال عشق و عاشقی نره! پیشونی دخترهایی مثل ماها برای عاشق شدن نیست!
فکر میکنم خودش عاشق بابا بود. ولی غمگین هم بود، شاید چون برادر بزرگتر من قبل از به دنیا آمدن من در یک سالگی مرده بود. اسمش را گذاشته بودند: ایمان. من هم ایمان بودم. گاهی اوقات احساس میکردم روح او …