اسم دیودره که آورده میشد؛ کوچک و بزرگ را خوف برمی داشت؛ مو بر تنها سیخ؛ بزاق دهانها خشک و فکها قفل میگشت و زبانها از کار میافتاد.
خوفناکی اسمش؛ شیطنت بچگان را خاموش و شلوغی بزرگان را سرکوب میکرد.
شکارچیان حکایتها از آن دره بر سر زبانها انداخته و چوپانان؛ داستانها از دیو در اذهان کاشته و آبیاران؛ روایتها از دیودره نقل کرده بودند. میشد دیوانی صد منی از دیونامه دایر کرد.
یکی آن را پیرزنی دیده بود که در لای هر داندان دراز و پوسیدهاش؛ جیفۀ چند گاو و گوسفند؛ گندیده بود.
دیگری آن را دختری خوش هیکل و گیسو بلند یافته که پاهایی به سان سم الاغ داشته بود.
و آن یکی ۰۰۰
هر بار و قاطر گم شدهای را ربودۀ دیو و هر الاغ دریدهای را کشتۀ آن میپنداشتند.
آن هیولای خشمگین و ترس آور؛ گاهی گردبادی میشد و زوزه کنان؛ اجاق منزل و تنور مطبخ را خاموش و گردهمایی خرمنها را پراکنده میکرد.
گاه افعی میگشت و ساق سیمین مهوشی را هنگام چیدن تمشک؛ نیش میزد.
بارها گیجابی شده و جوانان رعنا را میژ [۱] داده بود.
نعرهاش رعد توفنده و ضرب شلاقش؛ برق رخشندهای میگشت و تنِ دشت و کوه را میلرزاند.
اوراد و طلسمات ملایان نیز نتوانسته بود؛ آسیب و صدمات دیو را بکاهد.
حتی اشکفت نشینان [۲] یاغی هم از دیودره واهمه داشتند و دستۀ چوپانان قادر نبودند؛ گلۀ گوسفندان را در آن بچرانند.
گوسفندان آبادی را روزی یک نفر به چرا میبرد اما کسی حق نداشت؛ گله را به دیودره نزدیک کند.
طهماس هم که متاع جوانی را ارزان بر باد داده بود و دست و بالش از همه چیز خالی شده بود؛ ده _ پانزده رأس گوسفند از الماس؛ به نیم سیری [۳] گرفته بود.
صبح زود؛ چوبدستی را دست گرفت و بقچهای حاوی نیم قرص نان و دستهای ترپیاز را که عیال بسته بود؛ برداشت و به میدان …