پیرزن آخر هفتهها به پارک میآمد. به کبوترهای پارک غذا میداد و قبل از تاریک شدن هوا به خانه برمیگشت. پیرزن سرمایی بود و لباسهای زیادی روی هم میپوشید دستانش چروکیده بودند و وقتی حرف میزد دهانش بو میداد. از این رو کسی با او هم صحبت …
این نوشته را پسندیدی؟
۱۲
اطلاعات چاپ
این نوشته در شماره ۱۸۵ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (دی ۱۴۰۴) منتشر شده است.