یک
هنوز هم نمیتوانم باور کنم. یعنی باورش پس از گذشت این همه سال برایم سخت است. انگار همین چند لحظه پیش بود که نگین با آن چهره مهتابی و لبهای سرخ و گوشت آلود از برابرم گذشت و به طرف حوض وسط حیاط رفت. معلوم بود گیج است و نمیتواند خودش را کنترل کند. به اندام ظریف و شکنندهاش خیره شدم و زیر لب گفتم:
- چطور ممکنه آقا جون اینطور رفتاری با او بکنه؟
اصلاً آقا جون وجود خشنی واسه زن ها داشت. مادر بیچارهام همیشه در برابرش همچون حیوان دست آموزی رفتار میکرد و هر وقت خطایی ازش سر میزد آقاجون با هر چی که دم دستش میآمد به جانش میافتاد و تا میتوانست کتکش میزد. زن بیچاره جز این که خودش را گوشهای جمع کند و ضربات مشت و لگد را که مثل باران بر سر و پهلو و گردنش فرو میآمدند پذیرا باشد کار دیگری از دستش ساخته نبود که انجام دهد. به نظر میرسید که پس از گذشت سالها به این وضع عادت کرده است. حتی نمیگذاشت صدای ضجههایش بلند شوند تا به این طریق باعث دلخوری آقاجون نشود.
با استقامتی قابل تقدیر دندانهایش را به هم می فشرد و درد را در نطفه خفه میکرد. هیچ وقت ندیده بودم در برابر این تهاجمات مقاومتی نشان دهد یا حداقل شکایتی بکند. شاید به این خاطر بود که خودش را در برابر آقا جون مقصر میدانست. چون پس از یک زندگی طولانی نتوانسته بود برای مردش پسری به دنیا بیاورد. چیزی که آقا جون آرزویش را داشت. مادر بیچارهام از این بابت خودش را سرزنش میکرد و از این که آقا جون نرفته بود سرش هوو بیاورد مثل بت میپرستیدش. هر بار پس از خوابیدن سر و صداها با صورتی که از درد به سیاهی گراییده بود و چشمهایی که از سرخی به دو کاسه خون میماندند به سراغ سماور میرفت تا برای شوهر فاتحش چای بریزد. این بود مرد زندگی مادرم. مردی …