اهالی این خانه ۳ ـ جای پای کفش‌ها<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

اهالی این خانه ۳ ـ جای پای کفش‌ها

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

کم‌کم سر و صدای بچه‌ها به گوشم می‌رسد. شاید هیچکس، اندازه من قدر این شلوغی را نداند. این شلوغی به این معناست که تنهاییِ من فعلاً تمام شده. من، یک جاکفشیِ فلزی، همیشه به اجبار، جلوی در ایستاده‌ام؛ پس منظره‌ی همیشگی و تکراریِ من، درِ ورودی و زنگِ ساختمان است. آن‌ها هم، حال و روز بهتری از من ندارند و از خلوتی در شب‌ها احساسِ نارضایتی می‌کنند. اما چاره چیست؟

همین عبورومرورِ ساده‌ی بچه‌ها و خانواده‌هایشان آرزوی من و همسایگانم در روزهای کرونا شده بود. روزها می‌شد که هیچکس وارد مهد نمی‌شد و ما به تنهاییِ اجباری، خو کرده بودیم. صدای همه مناسبت‌های مهم ایرانی را از پنجره اتاقِ نگهبانِ مهدکودک می‌شنیدیم. دعای تحویلِ سالِ نو که از رادیو پخش می‌شد؛ خبرمان می‌کرد نوروز رسیده است؛ …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.