کمکم سر و صدای بچهها به گوشم میرسد. شاید هیچکس، اندازه من قدر این شلوغی را نداند. این شلوغی به این معناست که تنهاییِ من فعلاً تمام شده. من، یک جاکفشیِ فلزی، همیشه به اجبار، جلوی در ایستادهام؛ پس منظرهی همیشگی و تکراریِ من، درِ ورودی و زنگِ ساختمان است. آنها هم، حال و روز بهتری از من ندارند و از خلوتی در شبها احساسِ نارضایتی میکنند. اما چاره چیست؟
همین عبورومرورِ سادهی بچهها و خانوادههایشان آرزوی من و همسایگانم در روزهای کرونا شده بود. روزها میشد که هیچکس وارد مهد نمیشد و ما به تنهاییِ اجباری، خو کرده بودیم. صدای همه مناسبتهای مهم ایرانی را از پنجره اتاقِ نگهبانِ مهدکودک میشنیدیم. دعای تحویلِ سالِ نو که از رادیو پخش میشد؛ خبرمان میکرد نوروز رسیده است؛ …