زمزمه محبت ـ عروسکی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

زمزمه محبت ـ عروسکی

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
تصویر یک دختربچه

«چهار، سه، دو، یک؛ حالا چشماتو باز کن» سردرگم چشمانِ تیله‌ای‌اش را باز کرد، نگاه ذوق زده‌اش اول بین ما تاب خورد و بعد قفل شد. لب‌هایش به خنده کِش آمد و با چشمانی پُر نگاهمان کرد و گفت «مالِ کیه؟»، «وا، مالِ شماست دیگه، بپوش ببینیم اندازه‌ش خوبه!»، لرزشِ صدایش را گرفت و گفت «از من گذشته دختر، برا شماها قشنگه». قلبم فشرده می‌شد اما چشمک زنان به حرف آمدم که «ما داریم خوشگلِ من، این مال دختر بزرگمونه»، «توروخدا بپوشِش دیگه عزیز جون»، «ببین چه خوشگله مامانی» آخر سر جمله‌ی «الهی که باهاش بری سفر، بری زیارت خانم» کارِ خودش را کرد و رضایت داد و من یواشکی دیدم که از چشمانِ دخترِ مو سپیدمان ستاره می‌ریخت.

ب…

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.