اهالی این خانه ۲ ـ رازهای جاکفشی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

اهالی این خانه ۲ ـ رازهای جاکفشی

مجله عین

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark
تصویر یک کودک

تلفن برای بار سوم زنگ خورد. مامان و محیا، مهیای رفتن بودند اما من مثل شب‌های گذشته بهانه‌گیری کرده بودم که: «نمیام حوصله‌م سر می‌ره!» مامان برای بار چهارم تأکید کرد «زود باش آماده شو خاله فاطمه منتظر حلواست.» با اکراه راه افتادم و از ته دل دعا کردم بابای سارا امشب زود از سرکار آمده باشد.

قفسه بلند فلزی خاکستری رنگی، سمت راست پاگرد بالای پله‌ها که حیاط را به ورودی خانه متصل می‌کرد قرار داشت. قبلاً این قفسه‌ها را در زیرزمین مسجد محل دیده بودم که ردیف کتاب‌های خاک خورده را در خود جای می‌داد، اما در خانه خاله فاطمه با تغییر کاربری به محلی برای قرار دادن کفش‌ها تبدیل شده بود. مامان و محیا که وارد زیرزمین شدند سرک کشیدم، سارا نیامده بود؛ به دیوار حیاط تکیه دادم و مشغول شدم، آدم‌ها یک به یک از درِ همیشه بازِ حیاط وارد می‌شدند و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.