روزی از روزها در زمانهای قدیم، خواهر کوچک و شیطون من، اصلاً حالش خوب نبود. او خسته و غمگین بود و روی بدنش نقطههای قرمز وجود داشت. وقتی دکتر آمد تا او را ویزیت کند، گفت: او به سرخک مبتلا شده است. همچنین دکتر گفت: خواهرم باید چند روزی در رختخواب بماند و استراحت کند. وقتی خواهرم متوجه شد که او سرخک دارد، شروع به گریه کردن کرد، و گفت: من سرخک نمیخواهم. سرخک زشت. و خودش را غمگین و عصبیتر از قبل کرد.
خواهر کوچکم به دکتر گفت: تا حالا به سرخک مبتلا شدهای؟ اگر تا حالا داشتین، حتماً یادتون میاد که چقدر زشت است. و اضافه کرد: من مطمئنم اگر شما قبلاً به سرخک مبتلا شده باشید، کودک خوب و آرامی بودین. بدون سر وصدا. اما خواهر کوچکم بی قراری و سر و صدا و گریه میکرد. او در تخت خوابش بود و آب پرتقالش را نمیخورد. دستمالش را در تخت خوابش گم کرد تا این که مادرمان گفت: اوه. عزیزم، من اصلاً نمیخواهم که تو سرخک داشته باشی. من مطمئنم به زودی خوب میشی. خواهرم عصبی و تند مزاج …