برگرفته از کتاب: دوستان خواهر کوچک شیطون من.
در زمانهای خیلی قدیم وقتی که من و خواهر کوچکم بچه بودیم، یک خانم عصبی در محله ما زندگی میکرد. این خانم عصبی اسمش لاک (Lock) بود که اصلاً بچهها را دوست نداشت.
او کلاً از بچهها متنفر بود و اگر یک پسر یا دختری را جلوی خانهاش میدید، با ناخن به شیشه پنجره میزد و میگفت: ((اینجا ول نچرخ بچه)). آیا این کارش خلاف میل کسی نبود؟. من به شما خواهم گفت که چرا خانم لاک همیشه عصبی بود. چون او یک باغ زیبا درست در جلوی خانهاش داشت. یک بار چند تا پسر بچه که در جاده فوتبال بازی میکردند، ناگهان توپ آنها پرید توی باغ خانم لاک و بوتههای رز شکسته شد. وقتی خانم لاک بچهها را میدید فکر میکرد که آنها قرار است فوتبال بازی کنند و به باغش آسیب بزنند، همیشه بچهها را دور میکرد. گاهی اوقات خانم لاک میآمد بیرون از خانه و میگفت: بروید و در پارک بازی کنید. جاده که جای بازی کردن نیست. ظاهرش حین گفتن این کلمات بسیار خشن و عصبی بود که بچهها زود فرار میکردند. برای عصبی بودن خانم لاک دلیل دیگری نیز، وجود داشت. می دونین او یک گربه دودی خیلی زیبا داشت و یک روز بچه شیطونی سنگی به سمت گربه پرتاب کرد و به پای نحیف …