آن روز هم یک روز مثل تمام روزهای خدا بود. تقریباً به کارهایم رسیده بودم و زمان آن شده بود که برای ناهار به سلف دانشگاه برویم. معمولاً من و هم اتاقیام برای ناهار خوردن با هم میرفتیم. هماهنگ کردیم و آماده رفتن شدیم. مسیر رسیدن به سلف نیم ساعتی طول میکشید و ما آن مسیر را پیاده روی میکردیم. این راه را اگر تنها بودم با گوش دادن آهنگ طی میکردم ولی وقتی کسی همراهم بود با هم حرف میزدیم تا برسیم.
نمیدانم حرف چطور به آنچه که میخواهم تعریف کنم رسید ولی هرچه بود مسیر زندگی من را تغییر داد. دوستم گفت: «میدونستی مامان من یکبار …