
راهنما زد و گوشهای از خیابان ماشین را متوقف کرد. فکر و خیال از اینکه چه کند، اجازه رانندگی را به او نمیداد. چند باری هم با بوق و سر و صدا و دشنام بقیه فهمیده بود که دارد بد رانندگی میکند. بههمریخته و آشفته از ماشین پیاده شد و کنار پیادهرو نشست و در فکر عمیقی فرو رفت. انگار فارغ از همه ماجراهای عالم، دیگر نه هیچ میشنود و نه هیچ میبیند.
امیر از صبح امروز که جواب آزمایش پارسا پسرش رو پیش دکتر متخصص برده بود، همه فکر و ذکرش به هم ریخته بود. دکتر گفته بود: «همونطور که قبل از آزمایش هم گفتم، تورم پهلوی پارسا مربوط به تودهای متراکم و متأسفانه بدخیمه که باید خیلی زود عمل بشه.» حالا او مضطر مانده بود که این خبر را چگونه به خانمش مریم بگه. مریم خودش تازه از بیماری سختی خلاص شده. چهار سال درگیری با سرطان غدد. اگر به مریم بگوید... نه! اصلاً نمیتواند فکرش را بکند. پارسا را خدا بعد از گذشت ده سال از زندگی مشترکشان به آنها عطا کرده است. اصلاً آنها بچهدار نمیشدند تا اینکه با …