حوض آبیرنگ، آرام و سنگین نفس میکشید. قطره هایی که از دهان زنگزدۀ فواره با بی میلی جدا میشدند و بر سطح خستۀ آب می افتادند، نه چنان که موج بسازند، نه آنقدر که سکوت را بشکنند. گویی حقیقتی پنهان، زیر پوشش این آرامش، نفس نفس میزد.
عطر سیبهای سرخ و پرتقالهای نارنجی که بی وزن در آب میچرخیدند، با بوی نمِ کاشیهای قدیمی آمیخته شده بود؛ …