ماجرای کتاب کفشداری ۱۱<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

ماجرای کتاب کفشداری ۱۱

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
عکس یک کتاب

سگ کویت به دست آرد رگ خواب غزالان را

اگر که سرمه چشمش کند خاک خراسان را

چنان احساسی و پاک و لطیف و مهربان هستی

که شاعر می‌کند عشق تو لات چاله‌میدان را

غبار خاک پایت را نسیم آورد تا تهران

بنا کردند بازار طلای سبزه‌میدان را

تو آن شاهی که برعکس عرب‌ها با کمی لبخند

بدون جنگ و خونریزی گرفتی خاک ایران را

به پر بشکافت نیلِ مردم دور ضریحت را

خدای طور! موسی کرده‌ای انگار دربان را

قسم خوردی که می‌آیی سه موطن بعد جان دادن

دریغ از بخت! عزراییل هم پس می‌زند جان را

اگر گریان به دیوار حرم تکیه نمی‌دادم

کدامین کوه طاقت داشت این حال پریشان را؟

گرفته کفشداری جای کفش انگار پایم را

به این ترفند پابند توام باقی دوران را...

منم …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.