
اتاق سیستم، جایی است که کفشداران حرم، حضور خود را ثبت میکنند؛ درست طبقه پایین دفتر مدیریت، کنج صحن انقلاب. محوطه صحن برای برگزاری نماز جماعتی یکدست زنانه، آماده میشد. با شتاب از کنار حجرهها خودم را میسُریدم تا به کنج صحن برسم. تابلوی دفتر را دیدم. پلههای تنگ و ترش و پیچان را بالا رفتم. راهروی باریکی مقابلم بود و فرش قرمزی که یک ضلعِ صحن را تا انتها پوشانده بود. دفتر مدیریت کفشداری، همین حجره اول بود.
پرسوجوکنان آقای خیرزاده را پیدا کردم. استقبال گرمی کرد. سرش خیلی شلوغ بود. دائم تلفنش زنگ میخورد یا افراد برای پیگیری امور وارد اتاق میشدند. با این وجود، در فرصتهای کوتاه حرف میزدیم و صمیمی شدیم. به او گفتم دنبال چه/ که میگردم. تأملی کرد و بعد از چند تماس ناموفق، بالاخره قرار و مدارمان را گذاشتیم.
کفشداری... نوشتن در خصوص این سوژه به معنای واقعی کلمه، سهل ممتنع بود. تقریباً هیچ ایدهای نداشتم. از طرفی دائم در ذهنم میچرخید که پرداخت مستقیم به سوژهی این شماره با مراجعه به کفشداری، مطلوب نیست، اما سفرم به مشهدِ امام رضا، من را به گفتگویی بیواسطه با خادم کفشداری آستان قدس رضوی کشاند؛ آقای کفشچین! از این مستقیمتر؟! ما آدمها چه نقشههایی میکشیم بعضی وقتها!
دو روز بعد، شنبه حوالی یک ربع به ۹، بعد از صرف صبحانه حضرتی به دفتر مدیریت رفتم، پیش آقای خیرزاده. چند دقیقه منتظر ماندیم تا مردی چهارشانه و میانسال وارد اتاق شد. سررسید قهوهای رنگ و پاکت بزرگی که زیر بغل زده بود، همان ابتدا توجهم را جلب کرد. سلام و احوال پرسی گرمی کردیم و آقای …