
ابروهایم را نشانش دادم. تا دید گفت: «نه نمیتونی بیای اینجا». تا دیروز که چه عرض کنم تا یک دقیقه پیش هم فکر نمیکردم، این جمله انقدر ناراحتم کند. نوعی احساس خسران، ضرر و پشیمانی نشست روی قلبم. روسریام که همیشه تا نزدیک چشمها پایین میکشیدم به حالت اول برگرداندم: «چرا آخه؟ تتو که اشکال شرعی نداره»
خادم، پشت میز بلند کفشداری امام رضا ایستاده بود. تا دهان باز کرد جواب سؤالم را بدهد، یک جفت کفش زنانهی پاشنهدار روی میز گذاشتند. مجبور شد، برود پیِ گذاشتن کفش توی یکی از قسمتهای سنگی کفشداری. خوب نگاهش کردم. نصف اَبروهایش رفتهبود، زیر مقنعهی سبز که مخصوص خادمها بود. نصفهی دیگرش هم هیچ آرایش و تتویی نداشت.
در تمام مدت دهسالی که اَبروهایم را به خاطر ریختن در دوران شیردهی تتو کرده بودم، حسرت ابروهای طبیعی کسی …