صبح، هوا نمناک بود و بوی گاز کهنه در آشپزخانه پیچیده بود.
نازنین گفت:
«یه بار دیگه امتحان کن، شاید روشن شد.»
فندک را زدم. شعله بالا نیامد. فقط صدای تقتقِ بیجانش ماند.
نازنین گفت: «دیگه باید زنگ بزنیم تعمیرکار بیاد.»
اجاق دو سال بود خاموش مانده بود. نه اینکه خراب شده باشد، بلکه کاری نداشتیم باهاش.
از وقتی کار قبلی شکست خورد و بساط فروختن دسر و شیرینی جمع شد، فر هم بیاستفاده ماند.
هر بار که از کنارش رد میشدم، دلم میخواست دکمۀ روشنش را فشار دهم، اما حوصلۀ بوی گاز و صدای تقتق نداشتم. خاموشیاش بخشی از نظم خانه شده بود.
تعمیرکار حوالی ده آمد. صدای پاشنۀ کفشش در راهرو مثل کوبیدن در بود.
نگاهی به کرسی انداخت و گفت: «آاا، خونۀ دانشجوها!»
خندید. کتش بوی روغن و خاک داشت و صورتش پر از رگهای ریز قرمز بود.
گفت: «فر چند وقته کار نکرده؟»
نازنین گفت: «دو سال.»
لبخند زد و سرش را تکان داد: «یه ماه هم …