شعلۀ آبی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

شعلۀ آبی

مجله چوک

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

صبح، هوا نمناک بود و بوی گاز کهنه در آشپزخانه پیچیده بود.

نازنین گفت:

«یه بار دیگه امتحان کن، شاید روشن شد.»

فندک را زدم. شعله بالا نیامد. فقط صدای تق‌تقِ بی‌جانش ماند.

نازنین گفت: «دیگه باید زنگ بزنیم تعمیرکار بیاد.»

اجاق دو سال بود خاموش مانده بود. نه اینکه خراب شده باشد، بلکه کاری نداشتیم باهاش.

از وقتی کار قبلی شکست خورد و بساط فروختن دسر و شیرینی جمع شد، فر هم بی‌استفاده ماند.

هر بار که از کنارش رد می‌شدم، دلم می‌خواست دکمۀ روشنش را فشار دهم، اما حوصلۀ بوی گاز و صدای تق‌تق نداشتم. خاموشی‌اش بخشی از نظم خانه شده بود.

تعمیرکار حوالی ده آمد. صدای پاشنۀ کفشش در راهرو مثل کوبیدن در بود.

نگاهی به کرسی انداخت و گفت: «آاا، خونۀ دانشجوها!»

خندید. کتش بوی روغن و خاک داشت و صورتش پر از رگ‌های ریز قرمز بود.

گفت: «فر چند وقته کار نکرده؟»

نازنین گفت: «دو سال.»

لبخند زد و سرش را تکان داد: «یه ماه هم …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۴ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (آذر ۱۴۰۴) منتشر شده است.