مهمان حبیب خداست!<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

مهمان حبیب خداست!

مجله چوک

۱۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark

ناهید، آخرین بستۀ مرغ را از توی فریزر در آورد و برای مهمان‌هایش کباب درست کرد. پس از صرف شام، همگی دور هم نشستند، اما مهمان‌ها پشت سرهم خمیازه می‌کشیدند و گاهی چرت‌شان می‌برد. مرتضی رو به آنها کرد و با لحنی مهربان و صمیمی گفت: «خیلی دلم می‌خواد بشینیم و یه دل سیر باهم گپ بزنیم، ولی انگار شما خسته‌اید. حالتون رو می‌فهمم؛ همراه بیمار بودن واقعاً سخته. یه مثلی هست که میگه: «بیمار باشی نه بیمارپرست!»

شما هم دو شبانه روزه که نخوابیدید؛ از طرفی هم هر چه آدم تو بیمارستان بخوابه، خودِ فضای بیمارستان آدم رو کسِل و خسته می‌کنه؛ حالا تشریف ببرید تو اون اتاق آخری و استراحت کنید!»

مهمان‌ها از مرتضی و ناهید تشکر کردند و رفتند که بخوابند.

ناهید کمی خانه را جمع وجور کرد و بی‌صدا ظرفها را شست، بعد با یک حالت تشویش و نگرانی آمد کنار شوهر و دخترش نشست و آهسته گفت: «بگردید تو جیباتون ببینم می‌تونید یه دویست تومنی برام پیدا کنید!»

مرتضی گفت: «همین دیشب بود که خونه رو زیر ورو کردیم تا هزارتومن پیدا کردیم و بهت دادیم!»

ناهید سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت: «آره می‌دونم؛ باهاش گوجه و پیاز خریدم، ولی برای نون فردا پول نداریم.» سپس بلند شد و گوشه‌های فرش‌ها را تا نصفه ونیمه بلند کرد، اما پولی زیرشان ندید. بعد رفت روی یخچال و توی کابینت‌ها را هم گشت؛ آنجا هم هیچ پولی نبود. توی کشویِ زیر تلویزیونی و کشوی کمددیواری را هم گشت، ولی دریغ از یک صدتومنی!

ناهید دوباره برگشت کنار شوهرش نشست و آهسته گفت: «نمی‌دونم چکار کنم، صدتومن هم ندارم که فردا یه نون سنگگِ خشک و خالی بخرم؛ فردا آبرومون میره!»

طاهره با عصبانیت، اما آهسته گفت: «مامان! خود کرده را تدبیر نیست. یادته وقتی اینا اومدن آیفون رو زدن، التماست کردم و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۴ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (آذر ۱۴۰۴) منتشر شده است.