نقشۀ راه را برای راننده کشیده بودند شبیه مار باریکی شده بود که روی صفحه دراز کشیده باشد و کنار هر قسمت از بدنش توضیح یک تکه از راه را با خطی خرچنگ قورباغه نوشته باشند.
نزدیکهای دم مار یه فلش کج بود که به ضربدر بزرگی اشاره میکرد. نشانهای از وجود چیزی در آنجا. در دم مار.
وانت روی جادهای که به اندازۀ بدن مار کج و کوله بود بالا و پایین میپرد. آفتاب بوی آهن، زنگ و خاک را بلند میکند و پتو که جلوی عبور باد را میگیرد بوی گل و آفتاب و پر مرغ میدهد.
کنار جاده درختهایی است. متفاوت اما شبیه به هم. همه سبز با تنههای قهوهای تیره و گه گاه برق زرد یا سبز یا قرمز میوهها بین شاخهها. بوی شیرۀ درخت و میوۀ له شده در خاک.
راننده پنجرۀ کثیف و پر از اثر انگشت خودش را باز میکند. توی اینه بغل شکسته چیزی را نگاه میکند و میگوید: اونجاست!
پشت درختها خانهای روستایی پنهان شده. سفید و کوچک با سقف شیروانی. زنی با مانتویی آبی کنار در چوبی ایستاده و دستش را سایبان چشم کرده تا بهتر ببیند. از دور دست تکان میدهد: آهای .... آهای ...
وانت جلو در خانه میایستد. راننده پیاده میشود. کمکش میکنند تا پیاده شود. سرش را به سمت اسمان میگیرد. امروز آبی است با لکههای کوچک و سفید ابر. خبری از باران نیست. لبخند میزند. زن میگوید: خوش اومدین …