صدای فریاد کوچه را پر کرد.
-گوساله واسه من دم درآوردی.
مهدی از جلوی در کارگاه تراشکاری به بیرون پرت شد پشت سرش انبردست و پیچ گوشتی و دستگیرههای تراشخورده بود که به سمتش پرتاب میشد، سعید و آقا ابراهیم، اوس حشمت را گرفتند، سعید گفت:
-اوسا الان میکشیش...
مهدی خودش را از روی زمین جمع و جور کرد و پا به فرار گذاشت.
آقا ابراهیم …