اوس حشمت | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

اوس حشمت

مجله چوک

۲ دقیقه مطالعه

sharebookmark

صدای فریاد کوچه را پر کرد.

-گوساله واسه من دم درآوردی.

مهدی از جلوی در کارگاه تراشکاری به بیرون پرت شد پشت سرش انبردست و پیچ گوشتی و دستگیره‌های تراش‌خورده بود که به سمتش پرتاب می‌شد، سعید و آقا ابراهیم، اوس حشمت را گرفتند، سعید گفت:

-اوسا الان می‌کشیش...

مهدی خودش را از روی زمین جمع و جور کرد و پا به فرار گذاشت.

آقا ابراهیم …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۴like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۴ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (آذر ۱۴۰۴) منتشر شده است.