ناگفته<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

ناگفته

مجله چوک

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

هنوز دروغ نهادینه نشده و یک جو رگ الفت و دوستی زنده بود. صف‌ها طولانی نبود. مردم برای یک لقمه نان تکه‌پاره نمی‌شدند. جامعه این‌قدرها که امروز می‌بینید، جر نخورده بود. گاهی کلاه مهربانی از سر برداشته می‌شد و در میانۀ گلهای خندان لبخند، جواهری از عطوفت بیرون می‌ریخت. هنوز جوان بودم و معتقد، به جهان آخرت می‌اندیشیدم. یقین داشتم روزی پدر و مادرم را خواهم دید و دوباره کانون گرم برادرها و خواهرهایم را نفس خواهم کشید و زیر سایۀ مادر، دست پربرکت پدر را حس خواهم کرد؛ خب عقیده‌ام بود! کاخ عقیده‌ام را بر فراز بزرگ‌ترین قلۀ جهان ساخته بودم. خودم را هم‌احساس سازندۀ قلعه رودخان می‌دانستم. عظمت آن قلعه در وجودم استوار شده بود، قلعه‌ای که در هجوم اهریمن هم آسیب نخواهد دید ولی کاخ من استحکام قلعه رودخان را نداشت. در مقابل هجوم نابرابر کژاندیشان بدکردار، ویران شد ولی رویای آن وقت‌ها که هنوز دست پدر و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۴ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (آذر ۱۴۰۴) منتشر شده است.