آندره منتظر آسانسور ایستاده بود. آنروز حال خوبی نداشت. باز کارش را از دست داده بود و آنهم کِی؟ روز قبل از تولدش. تولد سی سالگیش. با خود فکر کرد که در سیسالگی، نه کار درستی دارد و نه عشقی در زندگیش پیدا کرده است. او دختر قشنگی بود. مثل بسیاری از مردم کشور کانادا، پوستی سفید رنگ و موهای زیتونی روشن داشت. فقط یک مشکل بود. قد آندره بسیار بلند بود در حالیکه اکثر پسرهای ایالت آنها قدی کوتاه داشتند. گاهی دلش میخواست پاهایش را ببرد. آسانسور رسید. در باز شد. آندره یک لحظه …
این نوشته را پسندیدی؟
۷
اطلاعات چاپ
این نوشته در شماره ۱۸۴ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (آذر ۱۴۰۴) منتشر شده است.