دورتادور خانۀ مادرجون زنان چادری نشسته و جلوی هرکدام رحلی و روی آن قرانی بود؛ این هفته، جلسه به مناسبت ادای نذر طاهره خانم بود که بعد از سیزده سال صاحب دختری شده بود؛ دلم لک زده بود که دخترک را ببینم؛ دیروز به مامان گفته بودم و او گفته بود: «نمیشه که همهش لای دستوپای زنها وول بخوری، دیگه داری بزرگ میشی!»
اما وسوسۀ دیدن بچهای که آنهمه سال منتظرش بودند و حالا همۀ محل بهخاطر او اینجا جمع شده بودند دست از سرم بر نمیداشت.
پاورچین پشت در اتاقی رفتم که دخترک را آنجا خوابانده بودند؛ از شکاف بازِ در، رختخواب صورتیاش معلوم بود؛ اما پشتش به در بود. با نوک پا در را هل دادم و داخل شدم؛ مثل عروسک بود، انگار تازه از حمام آمده بود؛ صورتش …