گرگ<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

گرگ

مجله چوک

۸ دقیقه مطالعه

sharebookmark

می‌دوید. سوزش ریه‌هایش را احساس می‌کرد. نفس‌هایش وقتی به تو کشیده می‌شد دردناک بود و وقتی بیرون داده می‌شد ابری سفید و بزرگ درست می‌کرد. باد میان موهایش می‌رفت و به پوست عرق کرده‌اش نفوذ می‌کرد. ماهیچه‌های پاهایش گرفته و دردناک بودند و احساس می‌کرد که دیگر نمی‌تواند حرکت کند.

اما باز هم می‌دوید. گاهی تندتر و گاهی کند تر اما نمی‌ایستاد. درخت‌ها و تپه‌های برف از کنارش می‌گذشتند اما تصویر هیچ کدامشان در چشمانش ثبت نمی‌شد. احساس می‌کرد با این دویدن همه چیز از وجودش پاک می‌شود، کنده می‌شود و پشت سرش روی برف‌های سفید، لای رد پاهایش می افتد و بعد می‌تواند بدون آن‌ها ادامه دهد.

اولش خوب بود. تند می‌دوید. همه چیز فقط دویدن بود و باد سرد، بوی کاج و برف خشک که زیر پایش خش و خش می‌شکست و کوبیده می‌شد. اما بعد، وقتی که پاهایش به گزگز افتادند و نفسش سوزناک شد همه چیز بدتر از قبل سراغش آمد....

بچه‌هایش. کوچک و معصوم. یکیشان پرسیده بود: مامان پس کی غذا می‌خوریم؟

و او هیچ جوابی برایش نداشت. تازه از شیر گرفته بودشان و حالا زمستان رسیده بود!

وقتی بچه‌ها خوابیدند از خانه بیرون زد. فقط لحظه‌ای ایستاد تا به ماه که سه چهارمش کامل شده بود نگاهی بکند و بعد دویده بود. هیچ چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شد. انگار همه خواب زمستانی داشتند جز او.

همه چیز فقط دویدن بود و باد سرد، بوی کاج و برف خشک که زیر پایش خش و خش می‌شکست و کوبیده می‌شد. اما بعد، وقتی که پاهایش به گزگز افتادند و نفسش سوزناک شد همه چیز بدتر از قبل سراغش آمد..

دهکده نزدیک بود. این را از روی بوی چوب‌های سوخته و نورهای مربع شکل خانه‌ها می‌فهمید. نورهایی سرخ، بی فروغ، مثل افتاب در لحظه‌های …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۴ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (آذر ۱۴۰۴) منتشر شده است.