من دانای کل نیستم | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

من دانای کل نیستم

مجله چوک

۱۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

صفر

-چه چیزی تو رو به دنیا وصل کرده؟

سهند به دنبال منشأ صدا می‌گردد و زنی را می‌بیند که از او سؤال می‌کند و با بی‌حوصلگی جواب می‌دهد: (یک مشت کاغذ... البته بیشتر از یک مشت. اگه کاهی باشه که نور علی نوره... .)

دست راستش خواب رفته‌است. به زور تنش را جا به جا می‌کند تا خون از دستها به مغزش برسد. چشم راستش را نیمه باز می‌کند و زور میزند تا بتواند چشم دیگر را هم باز کند اما انگار بین خواب و بیداری در حال سر خوردن به دره‌ای عمیق است و یکهو از جا می‌پرد. به سمت آشپزخانه می‌رود. روی میز نهارخوری یک کپه کاغذ را می‌بیند: (فیلمنامه یک کیلو کاغذ کاهی، نویسنده؛ سهند خوش مقام.)

پوزخند می‌زند و از اسم و رسمش متنفر می‌شود. شروع می‌کند از پدرِ پدرِ پدر جدش فحش می‌دهد و وقتی هنوز دو نسل مانده تا به خودش برسد تلفن‌اش زنگ می‌خورد. تهیه کننده سینما است، انگار تمام داروهای مست‌کننده و شادی بخش جهان را بلعیده باشد، صدایش را صاف می‌کند: سلام بر جناب آقای کوروش زاده... احوال شما ... .

-ببین سهند جان ... سریع بگم چون وقت نیست. کار فعلاً کنسله. بودجه نداریم. خواستم بگم روی تیم ما حساب نکنی.

سهند مثل کسی که روی یونیت دندانپزشکی آمپول بی‌حسی تزریق کرده باشد، نمی‌تواند آب دهانش را قورت دهد و چیزی نمی‌گوید. کوروش زاده ادامه می‌دهد: (احتمالاً ًبرای شیش ماه دیگه باهات هماهنگ کنم. تو دعا کن فقط... ای کاش که بشه... .) و قطع می‌کند.

جلوی سینک آشپزخانه خشکش زده است، یک ربع به همان شکل می‌ایستد و جمله‌ای از شخصیتی در نمایشِ تئاتری یادش می‌آید که می‌گفت: (اگه تونستی ده دقیقۀ تمام به هیچ چیز فکر نکنی، بدون و آگاه باش که آزاد و رها هستی.) و او در این یک ربع که مانند سنگی بی جان ایستاده بود به هیچ چیز فکر نکرده بود. حالا …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۴ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (آذر ۱۴۰۴) منتشر شده است.