پا‌به‌پا<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

پا‌به‌پا

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
تصویر یک مرد با پرچم

چند ساعتی است که در این بیابانیم. سرد و تاریک. دیگر دارم نگران می‌شوم. تمام این سال‌ها پا‌به‌پایش بودم. قدم به قدم همراهی‌اش کردم. با تمام وجودم مراقبش بودم. نگذاشتم خاری به پایش برود. خیلی از حالات عاشقانه‌اش را شاهد بودم. من در تمام این ده سال همراه او بودم و خیلی از حرف‌هایش را می‌شنیدم. می‌دیدم چگونه به حالات عاشقانه شعیب چشم دوخته. فهمید شعیب واله‌تر و شیداتر از او به خداست. ده سال پروانه‌وار دور وجود شعیب می‌گشت.

شبانِ وادیِ اِیمن گَهی رسد به مراد

که چند سال به جان، خدمتِ شُعیب کند

وقتی با موسی به دیدارش می‌رفتم، شیدایی‌اش موسی را مجذوب می‌کرد. از موسی شنیدم که می‌گفت شعیب آن‌قدر در فراق خدای خود …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.