
چند ساعتی است که در این بیابانیم. سرد و تاریک. دیگر دارم نگران میشوم. تمام این سالها پابهپایش بودم. قدم به قدم همراهیاش کردم. با تمام وجودم مراقبش بودم. نگذاشتم خاری به پایش برود. خیلی از حالات عاشقانهاش را شاهد بودم. من در تمام این ده سال همراه او بودم و خیلی از حرفهایش را میشنیدم. میدیدم چگونه به حالات عاشقانه شعیب چشم دوخته. فهمید شعیب والهتر و شیداتر از او به خداست. ده سال پروانهوار دور وجود شعیب میگشت.
شبانِ وادیِ اِیمن گَهی رسد به مراد
که چند سال به جان، خدمتِ شُعیب کند
وقتی با موسی به دیدارش میرفتم، شیداییاش موسی را مجذوب میکرد. از موسی شنیدم که میگفت شعیب آنقدر در فراق خدای خود …