آرزوی بچگی<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

آرزوی بچگی

مجله عین

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

اینجا دیگر جاکفشی نبود تا کفش را جفت کند توی یکی از طبقه‌هایش. مهم نبود توی این شلوغی کفشش گم شود یا یکی اشتباهی بپوشد. چیزی که مهم بود رفتن بود. کفش‌ها را درآورد. جوراب‌ را گلوله کرد توی جیب‌ها و شلوار را هم دو سه باری تا زد تا روی ساق پا. رفتن زیر آن چند تکه چوب برایش از هر چیزی مهم‌تر بود. چوب‌هایی که عاقبت به خیر شده بودند و الان بین کتیبه‌های خوش‌دوخت و دست‌دوز، خودشان را گم کرده بودند. رفت زیر نخل. نخلی که بزرگ بود و سنگین اما داشت روی شانه‌های چند صد نفر عاشق …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.