اینجا دیگر جاکفشی نبود تا کفش را جفت کند توی یکی از طبقههایش. مهم نبود توی این شلوغی کفشش گم شود یا یکی اشتباهی بپوشد. چیزی که مهم بود رفتن بود. کفشها را درآورد. جوراب را گلوله کرد توی جیبها و شلوار را هم دو سه باری تا زد تا روی ساق پا. رفتن زیر آن چند تکه چوب برایش از هر چیزی مهمتر بود. چوبهایی که عاقبت به خیر شده بودند و الان بین کتیبههای خوشدوخت و دستدوز، خودشان را گم کرده بودند. رفت زیر نخل. نخلی که بزرگ بود و سنگین اما داشت روی شانههای چند صد نفر عاشق …
این نوشته را پسندیدی؟
۱
اطلاعات چاپ
این نوشته در شمارهٔ ۷ و ۸ مجلهٔ عین (بهار و تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.