
چند ماهی است که من و تو همراه شدهایم. حال مرا که خبر داری... هر وقت تو خوب باشی، من هم خوبم. حالِ خودت را نمیگویم، حالِ دلت را میگویم... الان همینجا، پشت درِ خانهی سادهی آقا ناصر، که بعد از مدتی به روضهی ماهانهاش سر زدهای، حالم آنقدر خوب است که دلم میخواهد با تو درددل کنم.
در این چند ماه، خاطرات زیادی با هم ساختیم؛ تلخ و شیرین... من که اختیاری نداشتم؛ هرجا رفتی باید همراهت میبودم. این قانون ما کفشهاست. مثل همان قانونی که وقتی به وادی مقدسی میرسیم، ادبمان در این است که دیگر همراهی نکنیم... همانجا میمانیم.
حالا، بعد از این مدت، رنگ و رویم رفته... حس میکنم پیر شدهام. ما کفشها زود پیر میشویم. عمرمان مثل آدمها طولانی نیست. رابطهمان هم شبیه رابطهی آدمهاست: روزهای اول، همه چیز پر از شوق و دلگرمی است... و …